چقدر جای با هم بودن هایمان خالیست

باز هم عید نوروز شد و یه بهاران دیگه داره از راه می رسه، یه سال دیگه به سال های عمرمون اضافه میشه و یه تار موی سفید، رنگ موهامونو خاکستری تر میکنه.جای خیلی از آدمها خالیه، جای سفره های پرمهر و محبت پدربزرگ ها و مادربزرگ هامون و بچه هایی که از سر و کولشون بالا می رفتن، اون بچه ها الان دیگه برای خودشون مردان و زنان بزرگی شدن اما چیزی که جای خالیش همیشه براشون قابل حسه، نبود با هم بودن هاست.

یادش بخیر خونه های باصفای دارای سقف های گنبدی که در مقابل خورشید سوزان کویر مثل دژ مستحکمی برای ساکنان خونه بودن؛ خونه هایی که در مقابل آپارتمان های قفس مانند بی روحمان چیز دیگری بودن؛ آپارتمان هایی که در اون خیلی از چیزهای ارزشمندمون رو از دست دادیم، تنها شدیم و زندگی هایمان بی کیفیت شده .

بچه که بودیم آرزومون بزرگ شدن بود، بچه که بودیم چه دل های بزرگی داشتیم، کاش دل هامون به بزرگی بچگی بود؛ کاش دلمون به وسعت آسمون بود.

یادش بخیر چقدر خوش بودیم تو خونه هایی که تاریخ، فرهنگ و هویت مردم کشورمون رو می ساخت، تو خونه هایی که تک تک آجرهای بافت قدیمی قشنگش یادآوری خاطرات کودکی هامونه.خونه مادربزرگ و پدربزرگ مادریم که خونه امید بچگی هامون بود و الان سالهاست که دیگه از عطر وجود مامان توران عزیزم خالیه؛ (خدا سایه پدربزرگمون رو بالای سرمون نگه داره) یکی از همین خونه هاست.

یه خونه دو طبقه که طبقه پایینش با پله های بلندی که هنوز هم یکی از کابوس های شبانه منه و از دیدن اون پله ها توی خواب هام وحشت دارم به بالا خونه که شامل اتاق هایی در کنار هم بود راه داشت.ایوان خیلی بزرگ که یکی از خاطرات کودکی مادرم پریدن خودش و خواهرش از روی اون بوده؛ با این اعتقاد که اگه یه سینی جلوی صورتشون بگیرن و بپرن از ایوون بلایی سرشون نمی یاد، حالا نگم از عاقبت کارشون.

روی همین ایوون بوده که مادرم با سنگ دهن صدها تخمه هندوانه رو باز کرده تا وقتی برادرش از سفر جبهه برمی گرده بتونه راحت اونها رو بخوره؛ سفری که بازگشتی جز چند قطعه استخوان آن هم بعد از گذشت 15 سال نداشت.خدا رو شکر که حسرت آمدن پیکر دایی عزیزم و آرام گرفتنش در خاک وطن بر دل مادربزرگم نماند.

دایی عزیزم که روی آرزوهای دل کوچیک عاشقش پا گذاشت و وقتی جنگ ایران و عراق شروع شد همه چیز خودش رو فدای انجام مسوولیتی کرد که به گردنش افتاده بود؛ کاش توی جامعه امروز ما هم فقط یه کوچولو نسبت به همدیگه احساس مسوولیت می کردیم تا کشورمون نه اما بنیان خانواده خودمون رو بتونیم محکم نگه داریم.

توی یکی از اتاق ها یک بهار خواب نقلی به معنای واقعی بسیار کوچک با نرده های آهنی برای محافظت از نوه های کنجکاوی که یکیش هم خودم بودم از یک سو آب انبار و خانه های قدیمی محله پایین و از سوی دیگر مناظر زیبایی از کوچه باغ های اون اطراف رو به نمایش می گذاشت.

این بهار خواب برام یه دنیا پر از خاطرات مختلفه؛ خدایا دلم هنوز دنبال بوییدن عطرعلف تازه و نم کاهگله که از نشستن داخل بهار خواب قسمتم می شد.

هنوز آوای “مامای” گاو همسایه و همخوانی جیرجیرک های باغ دیوار به دیوار خونه مادربزرگم که نمی گذاشت صدا به صدا برسه تو گوشمه.

از غروبش نگم که خاطراتش انقدر برام زندست که وقتی یادش می افتم که تو اوج کودکی از ترس به اصطلاح گرگ هایی واهی که با تاریک شدن کوچه باغ پشت خونه مادربزرگم به زیر بهار خواب جمع میشن و من با لذت اینکه بهمون دسترسی ندارن از اون بالا براشون شکلک در می یارم، هنوزم سراسر وجودم یکباره پر از ترس و شعف میشه، انگار همین دیروز بود.

اون بهارخواب نقلی منو یاد عمه بابام میندازه که خونش همون حوالی بود خدا رحمتش کنه نازنینی بود محبت بی پایانی داشت به ما، اونم مثل پدربزرگ بی نهایت مهربونم به ما که نوه های برادر مرحومش بودیم بسیار محبت می بخشید یادش بخیر شاید بیست سال از فوتش می گذره همیشه این موقع سال نزدیک عید که می شد با یه کوله بار از انارهای تابستونی که برای سالم موندن تا چندین ماه، زیر خاک پنهونش کرده بود می اومد خونمون و بقچه صفا و عشقش رو دو دستی با لبخند تقدیممون می کرد و روحمون  رو مهمون آغوش گرم و بی منتش؛ وای عزیزم چقدر جاتون خالیه بین آدمهای بی محبت امروزی.

نوستالژی خاطره انگیز دیگه ای که جزء جدایی ناپذیر تموم خونه های قدیمیه حیاط با صفا، حوض و باغچه های وسیعه.

درخت انار باغچه که تعداد زیاد بچه انارها کمرش رو خم و یک شاخه اش رو زینت بخش خونه ماهی های بزرگ توی حوض وسط  حیاط  کرده بود در کنار ریحون و تربچه های نقلی که مامان توران عزیزم با ظرافت خاصی هر روز اونها رو می چید و برکت سفره هامون می کرد لطافت خاصی به حیاط خونه پدربزرگم می بخشید.

ماهی های داخل حوضشون که در تمام دوران کودکیم فکر می کردم میشه بگیری و سرخشون کنی و بخوریشون از بس که چاق و چله بودن ماشاالله؛ سفید، سیاه، نارنجی و قرمز بودن از همه رنگ، فراوون.

اگه با صدای دلت گوش بدی راحت تر می تونی قهقهه مستانه چند تا دخترک که دارن کنار حوض وسط حیاط، خیلی ساده و بچگونه آب بازی می کنن رو بشنوی؛ خنده هایی از عمق وجود بدون دغدغه و استرس های بی خود.

آجر فرشی که در نتیجه همین شیطنت های کودکانه حسابی خیس شده و بوی نمش فضا را معطر کرده، عطری که با رایحه صد تا ادکلن مارک دار و برند امروزی هم قابل مقایسه نیست.

مادرم میگه قدیما تفاوت زندگی ها با الان از زمین تا آسمون بود، نگاه مردم هم به زندگی جور دیگه ای بود اون قدر ساده و بی شیله پیله که سفره هاشون تو ایوونی پهن می شد که گاوشون کنارش بسته شده بود؛ براشون مهم نبود که دارن همجوار یه حیوون غذا میخورن بلکه شاکر بودن که پروردگارشون گوشه چشمی داشته و نعمت رو بهشون تموم کرده.

یه نمونه جالب و خنده دار از این مثال رو میتونم تو یکی دیگه از خاطرات مادرم پیدا کنم وقتی که کودک دو ساله ای بوده و از سوراخ وسط اتاق نشیمن افتاده داخل طویله… سوراخ به طویله اونم وسط اتاق نشیمن؟!!!!

الان که من یا مادرم میگیم یادش بخیر چقدر خوش بودیم الکی نیست یا از روی سرخوشی، بغضی گلومو می فشره عمیقا، یادآوری خاطرات کسانی که دیگر در پیشمان نیستند مامان توران، دایی رضا، ننه جون نصرت مادر پدربزرگم و ننه جون مریم مادر مادربزرگم، باباجون علی آقا و ننه جون خانم ناز پدر و مادر پدرم نور به قبرشون بباره.

خونه های اون دوران به خاطر آجر و خاکش نبود که باصفا بود به خاطر وجود آدم هاش و مهر و محبتی که بینشون جریان داشت پر از نشاط و انرژی و عشق بود.

عمق محبت بین ساکنان خونه های قدیمی رو می توان تو تک تک خاطراتشون پیدا کرد، حسی که یه دختربچه پنج ساله رو وا می داشت تا به محض سرد شدن کرسی، از خواب عمیق و شیرینش بیدار بشه و مادرش رو که موقع اذان صبح مشغول درست کردن آتیش منقل می شد همراهی کنه تا تو تخیلات کودکانه اش، عزیزش رو دزد نخوره؛ اما در ورای این فکر بچگانه معنا بخشیدن به مفهوم بزرگی چون ارزش با هم و برای هم بودن نهفته ست.

چیزی که این روزها خیلی زیاد از بین ما آدمها رخت بربسته و حتی ساختن خونه ها به شکل قدیم هم نمی تونه اندکی از چیزهای با ارزشی رو که از دست رفته برگردونه.از طرف دیگه قدرشناسی و چشم و رو خیلی کمرنگ شده و همه از همدیگه طلبکار شدیم، به قول معروف انگار ارث پدر همدیگه رو طلب داریم .

من تو این سن هنوز شیرینی شکلات هایی رو که مامان توران عزیزم بهم می داد تو دهنم حس می کنم و اندازه تموم دنیا جون می دم تا دوباره عزیزترینم زنده بشه اما پسر خودم با وجود محبت های بی دریغ مادرم اگه چیزی مورد خواسته اش نباشه خیلی راحت بهش نگاه می کنه و میگه مامانی دیگه دوست ندارم؛ شاید خنده دار به نظر برسه و یک مثال بچگانه اما در واقعیت حال و احوال این روزهای خیلی هامون این شکلیه.

سالها میشه که دیگه از فرارسیدن عید لذتی نمی برم حالا که امسال به خاطر نگرانی از شیوع کرونا و ابتلا به یک بیماری مسری، دید و بازدیدها خیلی کمرنگ شده، اهمیت سال هایی که ارزشش رو ندونستم بیشتر می فهمم و ناراحتم که قدردان چنین لحظات نابی نبودم، هیاهوی دم عید، شلوغی زیبای شهر و بساط ماهی گلی دستفروش ها کنار خیابون.

شاید کرونا بهونه ای شد به جهت ابراز دلتنگی برای کمرنگ شدن خاطرات گذشته. یک دنیا شکوفه های بهاری به بهاران عمرمون اضافه می شه برای هم باشیم تا لذت با هم بودن رو به معنای واقعی بچشیم.

دلیل شیرین بودن خاطرات گذشته مون همین برای هم بودن هاست نه فقط با هم بودن ها، خاطرات گذشته یادمون میندازه که باید حال دیگران دغدغه فکری هممون باشه.

سعی کنیم با تموم کمبودها و مشکلاتی که در زندگی هممون وجود داره با هم باشیم و از کنار هم بودن لذت ببریم تنها چیزی که تا آخر عمر برامون باقی می مونه. / ف. ج

پیشاپیش نوروزتون مبارک

 


دیدگاه شما

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *