فروغ و سهراب

لیلا ساتر *- در تقویم ادبی ایران ۲۴ بهمن سالروز درگذشت فروغ فرخزاد یکی از تاثیرگذاترین شاعران زن تاریخ شعر و ادب پارسی است. وی متولد هشتم بهمن ۱۳۱۳ است که در سن ۳۲ سالگی بر اثر واژگونی اتومبیل درگذشت. سهراب سپهری شاعر و نقاش اهل کاشان رابطه و همکاری خوبی با فروغ داشت که در کارت پستالی که چند سال پیش پس از سال ها منتشر شد عکسی دسته جمعی که فروغ و سهراب در کنار هم بودند در کنار نامه ای که فروغ از رم به تهران برای سهراب نوشته بود خود گویای نزدیک و ارتباط این دو شاعرمعاصر با یکدیگر است. در متن این کارت پستال آمده است:

سهراب عزیز
من می خواستم باز هم با تو قهر کنم. چون دو روز آخر را غیب شدی و من نتوانستم با تو خداحافظی کنم. من برایت نامه خواهم نوشت. فقط این کارت را دادم که بدانی به فکرت هستم و در ضمن از حال من هم خبر داشته باشی. امروز ظهر و دیروز با ضیاپور بودیم و راجع به تو با او صحبت کردم. قرار شده به تو برای پاییز بورسی بدهد.حتما کارت را درست کن و زود بیا [رم]. این جا شهر زیبا و باعظمتی است. شیبانی را هم دیدم..اصلا مثل گداهاست و هیچ شخصیت ندارد. آدرسی در زیر برایت نوشتم. حتما نامه بنویس.
خدا حافظ تو
فروغ
از اوضاع کتاب برایم بنویس و هر وقت چاپش تمام شد برای من هم یک نسخه بفرست.

 

هر چند این دو شاعر معاصر در یک دوره  تازیخی می زیسته و هم نسل بودند ولی در کنار رابطه خوب آنها  از نظر سرودن شعر پیشرو دو نظام فکری متفاوت بوده اند .

در شعر فروغ یک عنصر وحشی وجود دارد و این عنصر از یک رمانتیسم بسیاررقیق در چارچوب خواهش های جنسی سرچشمه می گیرد وحشی بودن آن از اینجاست که قبل از فروغ در ایران هیچ زنی همخوابگی با مردی را به شعر و شعر واره تبدیل نکرده بود و این قبیل تجربه ها در شعر تاره و گستاخانه و غیر منتطره بود ولی گمان نمی رود فروغ از این نوع وحشی گری ها به « تولد دیگر » رسیده باشد فروغ وقتی خودش را یافت که تجربه های شاعرانه را در سطحی از واقعیت که قابل لمس بود کشف کرد و آن وقت با احساسش ابعاد این تجارب را به سمت نوعی جهان بینی فلسفی و تغزلی گسترش داد فروغ زبان مردم اجتماع خود می شود زبان تاریخ می شود و از انواع مختلف فساد سقوط انحطاط سهم می برد سخن به زبان می راند او در آیه های زمینی به معنی واقعی و عینی از رکود و انجماد و پستی و خیانت اشاره می کند

در دنیای وانفسای او درون آینه ها خورشید مرده است. همه چیز انعکاس وارونه دارد تمام فرازها فرودند و همه ی فرودها فرازند شکار انسان از شکار حیوان تماشایی تر است افتخار استعاره ای است برای جنایت .

حماقت از درودیوار بالا می رود

فکرو ذکاوت زیر پا دفن می شود

موقعی که خاک مردگانش را نمی پذیرد کسی به عشق و فتح که هیچ، به هیچ چیز نمی اندیشد فرهنگ طعمه ی موش هاست

مردم با معصومیتشان تبدیل به جانیان کوچک می شوند و همه ی اینها را تخیل فروغ فرخزاد نشان می دهد آیه های زمینی فروغ جغرافیای زوال است

و اما سهراب سپهری در شعرش به تمام صحنه های ظلمانی پشت مرده است و صمیمانه به در بر گرفتن روشنایی عارفانه و عاطفی فردی همت گماشته است و گاهی این صمیمیت تبدیل به نوعی ساده لوحی عمدی می شود که شاعر تعمدا به آن گردن می نهد شعر

« نشانی » سهراب شاهکار این صمیمیت است که در میان هاله ای از ساده لوحی سو سو می زند یک بچه بودایی اشراقی در جزیره ی متروکش همه چیز را خوب می بیند و در گستره ی این نیکی  مطلق و بودایی از زبان اشیاء که مصالح خام شاعر هستند گاه حماقت گاه جنون . گاه سادگی و گاه هر سه را در هم ادغام می کند سهراب بدل به چیزی می شود که به حوادث زمین بی اعتناست از زمزم الهی آب می نوشد در کنار آب به پهلو می خوابد دعوت ماهی ها را می شنود سلامت سرو را می بیند و مثل بزی از شاخه ای توت می خورد و از آنجا که این فرشته ی اثیری یک چشم نقاش است در جزیره ی روشن و رویایی و ملایم خود دنبال جشن خطوط می گردد در شکفتگی سهراب از تاریخ خبری نیست از خشونت چیزی به چشم نمی خورد چرا که در پشت شیشه های نامرئی این برج بلند بودای جوان کودکی است که اشیاء جهان را به حضور خود می طلبد و با آنها معامله ای می کند که کودکان ساده با عروسک هایشان .

همان طور که خواندید دنیای فروغ و سهراب کاملا با هم تفاوت دارد از نظر من آنها در دو ریل موازی کنار هم حرکت کردند شاید گاهی فروغ  در دلش می خواسته سهراب زلال باشد و گاهی سهراب دلش می خواسته  آتش فروغ باشد و این دو شاعر معاصر برای هم ارزش زیادی قائل بودند در شعر « ندای آغاز » سهراب می گوید :

چیز هایی هم هست لحظه هایی پر اوج

مثلا شاعره ای را دیدم

آن چنان محو تماشای فضا بود که در چشمانش

آسمان تخم گذاشت

که شاید اشاره ای به شعر «تولد دیگر » فروغ باشد

فروغ هم نبوغ سهراب را کشف کرده بود در جایی گفته بود سپهری با همه فرق دارد دنیای فکری و حسی او برای من جالب ترین دنیاهاست او از شهر و زمان خاصی صحبت نمی کند او از انسان وزندگی حرف می زند به همین دلیل وسیع است …

فروغ در جایی اشعار سهراب را به همراه شعرهای خودش می خواند گاهی هر دو از واژه ها و تعبیراتی مشترک در فضای شعر استفاده کردند اما با نظام فکری متفاوت .

مثل: سیب آینه پنجره عشق تنهایی جو خیابان زندگی  هم آغوشی  حجم سبز لحظه .

در شعر سهراب صبغه ی فلسفی و عرفانی وجود دارد شعر سهراب پراز تلمیحات و اشاره های فرهنگی است ولی شعر فروغ بیشتر عاطفی و حساس است . و این حساسیت گاهی او را وارد سیاست کرده است اشعار او بیشتر اجتماعی است.

فروغ بیشتر در زمین است؛ سهراب اگر روی زمین باشد همه کس به آن زمین راه ندارد، فروغ بیشتر در گذشته ها سیر می کند اما سهراب توصیه به زمان حال می کند و منقطع بودن از ماضی و مستقبل . هر دو به بهانه های مختلف دائم سراغ کودکی می روند

فروغ شکست خورده و مایوس و نا امید است در آستانه ی فصلی سرد، اما سهراب هر جا باشد آسمان مال اوست و هر دو به طبیعت نگاه دقیقی دارند فروغ همواره در حال فرو رفتن به اعماق زمین است و سهراب بر همه ی زمین که هیچ بر آسمان نیز دست دارد

سهراب در جایی پیش بینی کرده است که مرگ خود در بهار و مرگ فروغ در زمستان است.

سهراب و فروغ برای هم دوستان خوبی بودند.سهراب در شعرش به تاریخ تولد  فروغ اشاره می کند و از خواستن حرف می زند.

فروغ در نامه ای به سهراب این گونه نوشته است :

« … من نتوانستم با تو خداحافظی کنم، من برایت نامه خواهم نوشت فقط این کارت را دادم بدانی به فکرت هستم در ضمن از حال من خبر داشته باشی امروزظهر با ضیاء پور بودیم راجع به تو حرف زدیم  قرار شده به تو برای پاییز بورسیه بدهد…»

باشد از زندگی و نگاه ژرف این دوشاعر به نام درس بگیریم .

 ** شاعر و داستان نویس


دیدگاه شما

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد.