چشم ها را باید بست…

حانیه ابوالحسنی – به بهانه زاد روزت چند سطری گلایه آوردم بنشین و به رسم عواطف سرشاری که روزی در تو می خروشید به حرف هایم گوش بده.

گفته بودی «چشم هارا باید شست، جور دیگر باید دید» حواست نبود این جماعت آنقدر حرف گوش کن هستند که تا توصیه همشهری هنرمندشان را می شنوند از ذوق سرشار می شوند و فی الفور همه چیز را از مقابل دیدگانشان پاک می کنند؛ شستن چشم ها که سهل است آنقدر حرف شنوی داشته ایم که چشم هایمان را بسته ایم. بیا و بپذیر اشتباه کرده ای جور دیگر نگریستن را پیشنهاد کردی ولی نگفتی که چگونه باید دید! دودش هم نخست در چشم های خودت رفت ما که با این توصیه ات سالهاست به سهل انگارانه ترین وجه ممکن روزگار می گذرانیم .

دیگر چه فرقی می کند شعر های روی سنگ مزارت را چگونه ترجمه کنیم! ما را به اجنبی جماعت چه کار است، بگذار هرگونه که می خواهد فکر کند کسی چه می داند شاید حقیقتا معشوق چینی داشته ای که بسیار نازک و ریز جثه بوده است! به این چینی ها هم که اعتباری نیست حق داشتی برایش شعر بگویی و بخواهی که مراقب باشد مباد آنکه در راه بیافتد و دست یا پایش بشکند.

زیاد سخت نگیر دلگیر نشو اینکه از بین چندین و چند خیابان و کوچه شهرت هیچ سهمی نداشته ای و هیچ کدامشان به نام تو نشده اند! موضوع پر اهمیتی نیست. خوشبینانه اش آن است که ما به فکر خودت بوده ایم شاعر را به دود و دم و سر و صدای خیابان چه کار؟ تو همان بهتر که لب جوی تنهایی ات بشینی و شعر بگویی.

ما که چشمهایمان را بسته ایم سهراب چان تو هم ببند، همشهریانت نمی شناسندت که نمی شناسند! در این شهر بی قواره هر روز یکی به دنیا می آید و یکی از دنیا می رود تو هم درست مثل همان ها هیچ فرقی نمی کند یک آدم معمولی فقط کمی شاعر تر بوده ای کمی نقاش تر بوده ای اندکی مصلح تر بوده و سر سوزنی ذوق داشتی! اینها که نشد وجه تمایز؛ وسیع تر بنگر!

مردم بشناسندت که چه بشود جوانکی که از سر خوش باشی راه می رفت و شعر های کوتاه بلند می گفت و اندیشه سفر به فراسوی دریا ها را داشت و دنبال شهری می گشت که مردمانش همه تن جان بودند و کودکان ده ساله اش هرکدام شاخه معرفتی در دست داشتند، رهایمان کن شاعرجان معرفت در وا اسفای روزگار به چه دردمان می خورد؟

چشم هایمان را بسته ایم! خروس خوان از خانه بیرون می زنیم و آخر سر خسته تر از روز پیش به خواب می رویم، خیلی زرنگ باشیم گلیم خودمان را از آب بیرون بکشیم دیگر مگر کسی وقت می کند نگران گل شدن جوی آب باشد و یا دنبال مساوات کرکس و کبوتر بگردد؟ قانع باش همین که هنوز نامت را به یاد داریم و اگر زمانی خدای ناکرده کسی تو ر ا منسوب به شهر دیگر کرد رگ غیرتمان بالا بزند که زبانت لال سهراب همشهری ماست ، کافیست.

خلاصه که به شخصه قول می دهم این توصیه ات را همیشه آویز گوشم کنم و چشم هایم را ببندم اینگونه بهتر است راحت تر می توان زیست فارغ از اندیشه فرهنگ فارغ از تشویش شعر، بی خیال نسبت به هر آنچه که باید باشد و نیست. نور به قبرت ببارد شاعر جان که دغدغه هامان را حل کرده ای.

دیدگاه شما

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد.