پیدای نا پیدا

به روح شهید بدیعی
………………….‌‌‌‌…..
پایگاه خبری اهل کاشانم؛ مصطفی جوادی_ بعد از چند روز هوای بارانی زیر آفتاب نه چندان گرم نیمه ی آبان ماه آرمیده است. هوا حس عجیبی دارد در سکوتی خاموش ناگهان صوت قطار جنگ در فضای مجازی پیچید .عکسی آشنا و خبر پیدا شدن هویت شهیدی بعد از سالهای سال .. پیکی به کوچه های قدیمی شهر قدم میگذاردتا کسی به مادری بگوید: گم نشده ات پیدا شده است.

دلم رفت تا سال ۶۷ تا فاو ،تا تک دشمن و پل بعثت ….تا روزی که ما برگشتیم و تو ماندی اصلا تو ماندی و ما جاماندیم بگذار دیگر با این واژه ها بازی نکنم .تو ایستادی خط را نگاه داشتی تا ما از اروند عبور کنیم.

میدانم برای محمد بدیعی ها بعد از ۳۳سال فرقی نمیکند که در جازموریان کرمان دفن باشد یا در دارالسلام گلابچی کاشان یا در فکه و فاو اصلا تو شهید گمنام بودن را دوست داشتی اما محمد جان شاید برای خیلی ها این خبر مهم نبود و اما باور کن برای پدری که امروز نیست تا پیراهن یوسف را بو کند فرق داشت .
پیرمرد هرروز صبح پای سماور نفتی اش نشست و در استکانت چای ریخت و به فکر فرو رفت و گاه در خیال صدایت کرد :محمد چایی ات سرد شد .وقتی چشمش به قاب عکست می افتاد تازه می فهمید که خواب دیده است اخر سر هم یکبار در همین خیالها به خواب ابدی فرو رفت.

برای مادرت اما این نبودن ها سخت تر بود من از عصر های پنجشنبه بدم می اید زیرا همه مادران بر مزارشهیدانشان درد دل میکردند و حال مادرت در ان ساعات دیر پای اصلا وصف کردنی نبود شبهای جمعه زودتر رختخوابت را پهن میکرد وحتما یک لیوان آب هم بالای سرت میگذاشت اما….حالا بعد از ۳۳ سال در شیشه ی عطری در کرمان باز شده و بویش در کاشان پیچیده است تازه مادر فهمید که از تو تکه هایی استخوان مانده که آنهم به کاشان نرسیده است.

نمیدانم قطار جنگ چند بار یا چند سال دیگر صوت خواهد کشید اما مطمئنم بسیاری از مسافرانش را در ایستگاه های دنیایی پول ومقام و میز پیاده کرده است.و شاید ازهر شهری بگذرد شیشه هایش را بشکنند سرنوشت،
همیشه همه مسافران را به مقصد نمی رساند.

تو در جازموریان بخواب عزیز بی آنکه آمارها و دغدغه امروزی ها را بدانی و فکر کن ما هم در یکی از ایستگاه ها ی بین راه پیاده شده ایم .فردا شاید پیکرت را در پرچم سه رنگی بپیچند و با قطار کرمان تهران در ایستگاه کاشان پیاده کنند و شاید تا قیامت در کرمان ماندگار شدی کسی چه میداند . .فردا شاید مادری از قصه دق کند فردا شاید صدای طبل عزا بلند شود اما هیچ گوشی نشنود و هیچ چشمی نبیند.

و من مانده ام با این سوال که چه شد پس سالهای سال توهنوز پرجنب و جوش در قطاری و ما از هم قطاران جدا شده ایم ؟شاید انروز ها که قطارها تن های خاکی امان را به دو کوهه و فکه و فاو میبردند تو خاکی بودن را انتخاب کردی و ما ریل عوض کرده بودیم .نمی دانم ….



دیدگاه شما

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد.